هدف ما دست یافتن به اصالت هنر رزمی است. هنر رزمی هنر مبارزه کردن است.
هنر رزمی زندگی است و زندگی زنده بودن است و انسان آگاه کسی است که به
ارزش زنده ماندن واقف است. اونبرد را بر میگزیند نه سکون و آرامش و خمودی را و
در حقیقت انسان زمانی متولد میشود که به شناخت خویش و محیط اطرافش
دست یابد و تا آن زمان که قادر به درک مبارزه نباشد و از زندگی بهراسد مرده است.
بشر هیچ نیست مگر آنچه در خود میسازد. دنیای من و تو باید دنیای تحرک و
سازندگی باشد . دنیا تنها از آن من و تو نیست که تصمیم به آباد نکردنش بگیریم و
آنچه بر ما کردند بر دیگران بکنیم. ما سربازان رزم زندگی هستیم و با تمام نیرو وتلاش
خود برای احیاء حقیقت مبارزهمیکوشیم.
انسان هر روز زبونتر میشود و انسانیت او هرچه بیشتر در گودال ذلت فرو میرود و هرروز
بیشتر به پول و زندگی مادی احساس نیاز میکند و از اینجاست که زندگی اجتماعی
انسان دستخوش بهره کشی و غارت میگردد. آزادی و اندیشه و حیثیت انسانها امروز
مارک جامهای شراب شده است و انسانها بازیچه روابط دهشتناک سیاسی و
اقتصادی گردیده اند.
دنیای ما پر از نابرابریهاست، پر از تضادها و تجاوزهاست، پر از بیدادگری و تاراج است،
تاراج ثروتها، فرهنگها و اندیشه ها. اما شدت بیگانگی و دوری انسان امروز از روح و بعد
ماورائیش اورا به گرداب وحشتناکی کشانده است. از یک طرف تعصب و جمود فکری و
از طرف دیگر اصالتهای ظاهرا زیبا ولی پوچ و پوک باعث سردرگمی او گشته است.
علم که میخواست انسانرا نجات دهد نتوانست اورا راضی کند و زندگی امروز را هرروز
به طرف مکتبها و ایسمهای جدید پیش برد و باعث شد انسان همچنان محصور خویش
باشد. پیشرفتهای شگفت آور امروز نتوانست از عصیان دوباره آدم جلوگیری کند. انسان
بر طبیعت فرمان میراند، زندگی سیر و سیراب شده است، عقل جهانرا شناخته و
انسانرا تشریح کرده است. همه خواستهای انسان تأمین و هیچ رازی نمانده است،
هیچ انتظاری مارا به خود مشغول نمیدارد. عشق برای نخستین بار از زندگی ما رانده
شده و به دور دست اساطیر و افسانه های از یاد رفته گریخته، ایمان همچون آتشی
از کاروان مانده و بر سردی گرائیده، گوئی به پایان همه راههای زندگی رسیده ایم،
نیازها دیگر جاذبه ای ندارند. امید و انتظار از دل آدمی رخت بربسته اند. هستی بیراز،
بی عشق، بی ایده آل، بی ایمان، بی تپش، بیهوده، عبث، پوچ!! و انسان پاسخ
نیافته عصیان میکند.
شیطان پرستی، هیپی گری، تخدیر، طبیعت بی صاحب، آسمان بی پیک و پیغام،
زمین تیره و زشت،زندگی مصرف و مصرف، هنرها همه سربندی، فلسفه ها همه
وراجی، وجود پوچ، انسان پوک، بودن عبث، هستی گنگ، مرده، بی احساس، ابدیت
صحرای بیکرانه ای سوت و کور، به ستوه آمده اند، وحشت بیقرارشان کرده، جنون،
طغیان، انتحار، قساوت، دلهره، فریاد، فراموشی، مستی، تخدیرو بازهم تخدیر!!
ماری جوانا، تریاک، هروئین، هشیش، شیشه، کریستال، الکل . . . هیجان، شعبده،
یوگا، ریاضت، نینجا، جادو، بازی با ارواح، بازی باذهن، بازی با تن، هیپنوتیزم
و بالاخره یک کاری . . . ! ! !
اینها سرگذشت انسان خسته و درمانده و زیانکارو عصیانگر است. با وجود این همه
بدبختی که بر سرش آمده هنوز هم به دنبال راه فراری از بیراهه هاست. انسان همه
راه ها را شناخته و بر جهان و طبیعت و همه موجودات حکمرانی میکند ولی با این حال
وجود خویش را نشناخته است.
آیا بشر دائما متوجه روز های جهالت است و بازهم آنرا تکرار میکند؟
فرزندان ما به کجا میروند؟
عدم رضایت انسان از چیست؟
ما چه هستیم و چه میخواهیم؟
آیا وجود زمان و مکانی که در آن هستیم چه اهمیتی دارد؟
آیا به پایان راه نزدیک شده ایم؟
چه باید کرد؟
ولی با همه اینها من و تو حق نداریم بهراسیم و سر در لاک خود فرو بریم. به خاطر
داشته باش که حتی ره گم کردگان هم میدانند چه چیزهایی از دست داده اند و
میخواهند آنها را داشته باشند.
آری اعتقاد و ایمان مارا موفق خواهد ساخت و فلسفه حقیقی مبارزه تمام ناهنجاریها
را نابود خواهد کرد.
از همین لحظه زمانی را که بر خلاف سمت حرکت میکند متوقف میکنیم. شناخت
خویش درک حقیقت،  بیداری و بیدار سازی، درک اهمیت عامل زمان، مبارزه با
اندیشه های آلوده، تحرک و تلاش تا لحظه برخورداری و سپس نگهداری دستاورد
برای همیشه.
تن و اندیشه ات را برای رهایی بکار گیر.
حمید نصیری